تبليغاتX
دل نوشته های آناگ
چهارشنبه نهم فروردین 1391
 

دیر زمانیست که دلم تنگ است، دلم تنگ است برای تجربه ی ثانیه هائی که بالا رفتن ضربانم، رگهایم را به حد انفجار می رساند؛ آن هنگام که در انتظار دیدار اویم

 و دلم تنگ است برای آن لحظات آرامشی که ارمغان نفس های اوست

 

دلم تنگ است برای آنکه بتوانم دنیا را زیبا ببینم یا لااقل بتوانم یک بار دیگر بوم نقاشی ام را مملو از رنگ سبز کنم

بتوانم بهار را نقاشی کنم

آخر دیگر خسته شده ام از این همه طرح خزان

.

.

.

دلم تنگ است برای آنکه آدمها را آدم ببینم

 

 

نوشته شده توسط آناگ | +
جمعه یازدهم آذر 1390
 

رخداد یک حادثه بود گوئی!

آن روز که چشمانم تپیدند و تو در مویرگ هایش جاری شدی

روزی که در خیسی چشمانم تصویر شدی

گوئی قلب زمان از تپش افتاد

و در برهنگی رؤیاهایم به ترسیم نسیمی نشستم که نور می دمید

رها شدم بر بال خیال

انگار که تا لحظه ای قبل تر آری فقط لحظه ای قبل تر افسون مرگ نبود که به سحرم نشسته بود

 

زمستان بود؛ نمی دانم سرد بود یا سرمای تنهائی ام بود

هر چه بود دیگر نبود

زمستان نبود

سرما نبود

بهار شکوفه کرد در امتداد نگاهم

و در مرداب یخ زده ی قلبم

                    چشمه ای گرم جوشید که بخار آن

                                                         تا خدا می رفت

 

۳:۳۰ دقبقه ی صبح جمعه ۱۱/۰۹/۹۰

نوشته شده توسط آناگ | +
شنبه هفتم خرداد 1390

 

   در اندک مجالی که به همسایگی دلت میهمانم در میان کوچه های بهاری  اش بسان سایه ای آرام گام بر می دارم تا مبادا غنچه ی احساست از انعکاس قدمهایم به خود بلرزد.

   از طراوت عطر بهاری ات به جان دل نفسی می کشم و از باده ی جاری در زلالی نگاهت قدحی به عشق می نوشم.

    افسوس ثانیه ها که به بزم پیوند نفسهامان میهمانند رسم ادب ندارند و به عزم گذر شتابانند.

    در این گاه عیشم از این بزم نور چنان اوج را می نوردم که گوئی فرودی در پیش نیست و چنان چشمهایم مسحور در رقص لطافت هاست که گذر زمان و پایان مجال را نمی بیند.

    دوباره گاه وداع است و گاه کلنجار قلب و منطق که کاش می شد بسان شعر سهراب منطق را قوت چهارپا کنی و خود بر سر سفره قلبت نشینی

ولی نه

قسم که این خودخواهی است

.

.

.

چو سایه آرام گام بر می دارم و دور می شوم تا مبادا غنچه ی احساست از انعکاس قدمهایم به خود بلرزد.

 

 

نوشته شده توسط آناگ | +
شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390

 

 

ــ من اگر رفتم، پنجره ی رو به کوچه را گهگاه بگشا
شايد آن اطراف روح من گمشده بر بال نسيم
يا که شايد بنشسته روی شاخساری نزدیک

ــ من اگر رفتم مشتی از خاکم بردار، بو کن و بر شانه های باد ریز
شاید روزی ذره ای از این خاک آمیخته با غبار قاب عکسم باشد

ــ من اگر رفتم؛ باز خواهم گشت
با پری از بال کبوترها
می نشینم اینجا در کنار راه بی راهت
می نشینم تا شاید

                  شرمساری را در نگاهت بینم

ــ من اگر رفتم؛ باز خواهم گشت
شاید یک سایه

 شاید یک ذره
شاید هم خاطره ای باشم

من نمی دانم

شاید یک خواب در میان خوابی نا آرام
شاید در خواب هم خانه ام کردی ویران

من نمی دانم

ــ من اگر رفتم پنجره ی رو به کوچه را گهگاه بگشا
سرت بیرون بر و نسیم را بو کن
شاید روحم آنجاست
یا که ذره ای از خاکم در همین نزدیکی هاست

نوشته شده توسط آناگ | +
شنبه یکم اسفند 1388
 

امشب باز هم دل تا ثریا می رود

نغمه های قلب من تا بی کرانها می رود

 

باده می سازم ز اشکم

خود شرابم، مست مستم

              

نوشته شده توسط آناگ | +
سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388

 

دوست دارم که طرح نسیم بزنم بر بوم دلم

 

دوست دارم که درختی بکشم پر برگ

بلبلی پر آواز

گل اطلسی را غوطه ور در میان گیسوان یار

 

دوست دارم که عشق را نقاشی کنم

در میان دلبری هایش عشق بازی کنم

 

دوست دارم طرح گل سرخی باشم روی بالش یار

ناز کنم گونه ی او

دست بکشم بر سر او

سرمه کشم چشم پر از بینش او

 

دوست دارم خاک شوم زیر قدم های دلش

سقف شوم روی سرش

ساز شوم

پر از آواز شوم

صاحب این ناز پر از راز شوم

نوشته شده توسط آناگ | +
دوشنبه چهاردهم دی 1388

 

 

شب تیره روشنی هایم را بلعید.

خاک تشنه هستی ام را نوشید.

 

رنگ مهتاب پرید.

قیچی باغبان این بار هم غنچه ی نارس باغ،

 بال پروانه ی بنشسته به راه،

همه را باز برید.

 

تیغ تقدیر، دل این خسته درید.

نفس بوف، به این خانه دمید.

 

غم دوری، جان من به صُلابه کشید.

پای من به کوی و میخانه کشید.

 

دست من این بار هم به تن سایه رسید.

بغض دوریمان به آخر نرسید.

 

نوشته شده توسط آناگ | +
شنبه دوازدهم دی 1388

 

_ سراغ دل مارا تو نگیر

که نفسهای تنت سفالینه ی دل ما را می شکند

آتش نگاه تو می درد خرمن اندیشه ی من

دور شو که بوی باروت تنت کفایت این خرمن است

 

__ سراغ دل ما را تو نگیر

که قلب سفالینه را تاب طپش های  نگاه تو نیست

که این مرد خموش

که این گمشده در تنهایی

دیدگانش جز غم شب های بی مهتاب به چیزی نگشوده

آخر او جز رنج، جز درک تفسیر واژه ی پژمرده چه می داند؟

مگر او نور را دیده؟

مگر او تصویری تا به حال در آب دیده؟

اصلاً او آب زلال می داند چیست؟

اصلاً او چشیده واژه ای شیرین؟

جز تلخی به جانش بوده؟

جز خار به تنش چیزی رقصیده؟

جز ...

 

__سراغ دل ما را تو نگیر

بگذر و بگذار که مرگ ببرد این حضور تنها را
نوشته شده توسط آناگ | +
دوشنبه هجدهم آبان 1388

قدمی

و کفش هایی که خاک آلوده اند

و نگاهی خیس در امتداد نازک نور

صدایی که انعکاسی بیش نیست

باد می کوبد بر شاخه هایی خشک

زوزه ای

لبریزی ظرف تنهایی

 

مردی در منظر است

ببینش

تکیه بر درختی

شب است و آسمان بی ستاره

تراوش اندوه از میان دستانی که صورتش را در آغوش گرفته اند

و لرزشی که تمامی اندام آن مرد را سفر می کند

تابلویی پاییزیست

زرد و سرخ

و

تاریک

 

بسیار گذشته است

جای پاها یی که مرده اند و در زیر خروارها انتظار دفن شده اند

.

.

.

مرد ایستاده است.

نوشته شده توسط آناگ | +
دوشنبه هجدهم آبان 1388

دریچه هایی که بسته می شوند

لحنی غریب

تکانی سخت

و حجمی از سکوت که فرو می ریزند

جامی که از باور تهی می شود

و از ابهام پر

تازیانه های خیانت فرود می آیند

تازیانه هایی بر قلب آرزوهایم

درونم می سوزد

و تپش دود پیداست

دانه هایی از عشق کاشتم

و خوشه هایی از غم برداشتم

 

خیانت

 تکرار

 

و رویش نفرت.

نوشته شده توسط آناگ | +
دوشنبه هجدهم آبان 1388

 

 

دست هایم او را می جوید لیک مانده ام تنها در این ویرانسرا.

غروبش تلخ و رخنه ای نیست بر این عصر بلا.

 

لحظه ها سنگین

گام ها پاورچین

و عشق خفته در گهواره ی خاک.

تیغ ها برّان

رنج ها بی پایان

و او آنجاست میهمان افلاک.

 

دیده ی آسمان گریان

سیل مصائب بی پایان.

خاک نیز می گرید

گوئی فهمیده در قلب های سرگردان.

 

شانه های شب کوفته

گام های تنهائی را شیفته.

نغمه ی بلبلان خاموش

گوئی تار من نیز خفته.

 

قلب شب شکسته و دیوان از بند گسسته.

پروانه بال ها را بسته و شبنم به اشک من خویش را شسته.

 

روزنی نیست در حجاب تیره

 رنگ خاموشی نقش هایم را شسته.

لیک حرف هایم در دل مانده و آسمان نیز نشنفته.

 

کوچ دقایق از سفر باد رها

انگار نگذرد این عصر بلا.

دست هایم تکیه ای می جوید

لیک مانده ام تنها در این ویرانسرا.

نوشته شده توسط آناگ | +
یکشنبه دوازدهم مهر 1388

یادت هست آن روز را ؟ 

گامهامان را شانه به شانه بر شانه های شن های مهربان

 ساحل در امتداد نوازش امواج ؟

یادت هست تکه ابر بالا سر را که چتری بود پر روزن که از هر

 روزن پری از بال خورشید گونه هامان را بازی می داد ؟

یادت هست خنکای نسیم ساحل را ؟

یادت هست عشق بازی قلبهامان را ؟

یادت هست طراوت نگاهامان را ؟

یادت هست بهت لبهامان را ؟

سرخی گونه هامان را ؟

.

.

.

یادم هست رقص گیسوانت را بر بال نسیم

یادم هست لطافت لحظه های حضورت را

ترانه صدایت را

یادم هست مستی چشم هایت را

گرمی دست هایت را

آرامش آغوشت را

.

.

.

یادم هست آن روز  را

یادت هست ؟

نوشته شده توسط آناگ | +
یکشنبه پنجم مهر 1388
 

کلبه ای دارم 

تک اتاقی دارد 

بی حصار و آزاد

پشت سایه های تاریکی

خلوتی دارم

خلوتی وحشی

کلبه ای دارم

کلبه ای خالی

تک اتاقی به رنگ تنهائی 

قاب عکسی آنجاست

در کنار تخت بیمارم

قاب عکس خالیست

تخت بیمار حیرانیست

هیچ صدائی نیست

سکوت است و سکوت

 

ای کاش صاعقه ای بزند

آتشی بدرد

و سیلی ببرد این تنهائی را

برسد دستی از پس پرده ی شب

و بگیرد دست قلب مرا

با خود ببرد

ببرد به کوچه ی عاطفه

به در خانه ی عشق

ای کاش 

برسد

و ببرد

نوشته شده توسط آناگ | +
دوشنبه سی ام شهریور 1388
 

دوست دارم که نسیمی بوزد

جاذبه دست باران را بگیرد از ابر

بکشد تا دل من

دل من روی سنگ فرش خیابانی مانده

زیر پای عابرانی تنها

دل من در خیابان حسرت خوابیده

یا که شاید مرده

 

دوست دارم که نسیمی بوزد

و بر دوش نسیم بوی عرق کارگری باشد و موسیقی

موسیقی زیبای نفس

نفسی از غیرت

 

دوست دارم گه گاه پشه ای بگزد دستم را

دست احساس بزند سیلی بر گوش دلم

و در آئینه ی آب ببینم بودن را

نوشته شده توسط آناگ | +
دوشنبه سی ام شهریور 1388
 

تن زنجیر شده در زندان فلک

قصه ی تلخ قلب های پر ترک

 

رویش جوانه در بستر خاک

شیر نوشیدن انگور از سینه ی تاک

 

زوزه ی گرگان در کمین

حمله ی یک پنجه ی تیز سوی جبین

 

رقص ظلمت بر پیکر نور

مردن نور در چشم کور

 

نقاشی خیس خاطره

حکایت قلب های آواره

 

رویش سوز مردن ساز

گم شدن ناز در آواز

 

شدن هست به نیست

علت این قصه چیست؟

نوشته شده توسط آناگ | +
دوشنبه سی ام شهریور 1388
 

به بالین پندارم بیا که بال این افلیج در بند رؤیائیست

و این رؤیا حاکی حکاکی حکاکیست

و اینبار حکاک دیگر فرهاد نیست

اینبار منم

و من از توست که بر این احوالم

و تو دوری

تو نیستی

تو در صبا بود که رفتی

اینبار صبح جلوه ی یأس بود و یاس بی رونق

 

اینک سرم بر دار است

پس تو باش و تو بردار پیکر این بر دار را

اینک سکوت می خندد

اینک سکوت خود پر از فریاد است

و مرا دادی نیست که مرادی نیست

اینک در پرتگاه پوچی ایستاده ام

و زیر پایم صخره هائی که مرا می خوانند

نوشته شده توسط آناگ | +
دوشنبه سی ام شهریور 1388

 

بی تو خورشید بی رنگ است در آسمان من.

روشنی وهم است در شب های سرگردان من.

 

در وادی جنون

از ظلمت غروب

گریان دو دیده ام.

گوئی خیال بود خنده های آن اوان من.

 

تنهائی پنجه می ساید بر تن برگ های خشک.

دیگر امید نیست بر این شاخه های ناتوان من.

 

جلوه گاه حسرت است دولت خزان من.

در حصر آتش است خلوت نهان من.

 

بی تو نسانه نیست

از نور

از صبا.

شوید نگاه تو زنگار جان من.

 

در ساحل دلم امواج محنت است.

بر غم نشسته است گوئی روان من.

 

از هجر تو به جان ظلمت شکفته است.

گوئی ستاره نیست در آسمان من.

 

باز آی و خانه کن در کوچه ی دلم.

باز آی آشنا با این و آن من.

نوشته شده توسط آناگ | +
دوشنبه سی ام شهریور 1388

 

 نقشهایم هم الهام ز رویت.

نغمه هایم همه از حزن غروبت.

 

نجنبد در این وادی اگر واژه ی عشق روی زبان.

تنم عریان و نشان دارد از شلاق زمان.

 

اگر تا تو بیابان فراخ و کرکسانش بر فراز.

پویم این راه و بر عشق می خوانم نماز.

 

شعر سبزی بود در بهار نفسهایت.

لغزیدن نامم بر گلبرگ لبانت.

 

افسوس

سبزها چه زود رنگ باختند.

و چه یخبندان شد خاک با غروب نگاهت.

 

اشکهایم می چکد بر تن شعر.

بی تو از هم گسست زنجیر مهر.

 

بر خاک ماندم و دیدم پرواز تو بر افلاک.

 تنها شدم و ماندم

بنشستم و گریان چنگ زدم بر خاک

                        چنگ زدم بر خاک.

نوشته شده توسط آناگ | +